تبليغاتX
سپیدهای سیاه غزلهای تباه
انسان تلفیقی از خدا و شیطان است .
 کاش خدا از خواب غفلت بیدار بشه
زاییده شد و به زندگی مایل شد
انسان و شعور بردگی حاصل شد
بیهودگی ِ دقیقه ها پیرش کرد
تا اینکه شناسنامه اش باطل شد

سلام نمی کنم
چون سلام هیچ وقت واسمون سلامتی نیاورده ...
 .

این روزا حالم مثل گروه خونیم o منفی شده ( ... خودم می دونم ! بایست o رو گشادتر می نوشتم )

خودمو چندین بار مرور کردم ؛ نبودم ، بودم ، نبودم ، بودم ، نبودم ... هستم ... نخواهم بود ...؟!!
انگار عزرائیل افسردگی ، روزمرگی رو به کالبدم تف کرده ! هر شبَم (( چه کنم ؟ )) (( چی کار کنم ؟ )) شروع مراسم شب اول قبر ِ برزخ ِ فرداست !
چه می دونم ؟ شاید نهلیسم مزمن گرفتم ، شایدَم تاثیر شایعاتی ِکه تو خونم تزریق میشه ... می گن : خدا مرده ! ...می گن اداره برق با قطع و وصل کردنای ِ ناگهانی ترازو دیجیتالش رو شگفت زده ؛ اونَم چون کشش این همه سورپرایز شدن رو نداشت ، دامن عدالت خدا رو لکه دار کرد و ... خودش فسوخت *! ... حتی شایع بود که (( حضرت والا )) با (( دشمن )) دست برادری داده ! ... تازه یه حرفا هم به گوش می رسه که می گن (( نگی بهتره )) !!
البته من فکر می کنم که سل گرفته باشه ؛ آخه هر جای زمین رو که نگاه می کنم با سرفه ای خلط چرکینش رو می ندازه همون جا !! راستش همین مسئله روحمو ... !! آره ولی خواهشنا ً به کسی نگید !
دیروز زنای همسایه همه متفق القول شدند که طاعون به روح شهرمون شبیه خون زده و (( مردی )) زیر (( زنا )) خوابیده ، اینه که قنداق کریستالی بچه هامونَم نمی تونه جای تر بابا رو پر کنه ! ... چند تا شون چادر چاقچور کردند که ... که چی ؟! تو این هیر و ویری رسول رستاخیزَم هواپیما شخصی گرفته ، تو جزیره خصوصیش ، داره خیلی خصوصی تر زندگیشو _ شایدم زندگیمونو _ می کنه !
دیگه انتظار گودو رو نمی کشم ؛ تا خودم ، ناجی خودم بشم ؛ پس :


خط می کشم به جرم پدر روی این سجل
من یک الاغ مسخره ام مانده توی گِل
دنیا همیشه حال مرا می زده به هم
یا در تهوع است جهان از من ِ کسل ؟
من با خدای ساکت خود حرف می زنم
او مرده نیست نیچه ی کوچک ! گرفته سل !؟
در سرفه های زرد و سیاهش فسیل شد
وقتی غبار وسوسه ها مان/ده روی دل
اصلاً گناه توست که ما خاک می خوریم
از جرم سیب خورده ترازو شده خجل !

بالا می آورم پدرم را که مرد بود
تا در خودم ظهور کنم بعد این دوئل


و یک رباعی که تقدیمش می کنم به کسی که سالهاست ازش دورم _ به خودم _ :

با مرگ و بقا نبرد دارم بی تو
پاییز همیشه زرد دارم بی تو
در فصل تبر امید باران ... تا کی ؟
شبهای غریب و سرد دارم بی تو




* فسوخت : جسارتا ً این یک بی ادبی ادبی در ادبیاته !! که افعال رو دل پیچه می ندازه و ... از اینجا به بعد صحنه داره و فعلا در وبلاگ من نمی گنجه !!

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

دوستان عزیز گلستانی و بخصوص شرق استان ؛ مجله تخصصی (( همین فردا بود )) پیرامون غزل پست مدرن با شماره سوم خود از هم اکنون در دسترس علاقمندان خواهد بود . برای دسترسی سریعتر می توانید با بنده تماس بگیرید ( 09369558624 ) و سایر دوستان می توانند جهت کسب اطلاعات بیشتر از نحوه اشتراک و تهیه مجله و یا جهت اطلاع از نمایندگی شهر و یا نزدیکترین نمایندگی استان خود به وبلاگ آقای سید مهدی موسوی یا خانم لیلا اکرمی ( در لینک پیوندهام هستند ) مراجعه نمایند .


|+| نوشته شده توسط سید مسعود حسینی در چهارشنبه 1387/05/02  |
 به خدا زمين گرده !

گاليله : زمين گرده .

كليسا : اعدامش كنيد !

گاليله : كي ؟ _ من ؟ ... من گفتنم زمين گرده ؟ ... زمين مثلثيه كه مربع وار ، بيضي شده !!

كليسا : اعدامش كنيد !

گاليله : بابا بي خيال ... اصلا حرف شما / سطحيه !؟

.

.

.

سالها مي گذره و من ؛

 نمازم را

 

 پشت به قبله مي خوانم 

 

 مي خواهم دورتر به خدا نزديك شوم

 

ناگهان از مسجد صدايي بلند شد !؟ ترسيدم ، رفتم پشت پدرم نماز خواندم !!!

 

***

سلام همپرسه هاي هميشه ام

راستش وقتي به عظمت خدا فكر مي كنم ، تازه مي فهمم كه چه روزها و لحظه هايي بودند كه از دست رفته اند در حالي كه بهترين دوست هميشه با من بود و با تو ...، شايد به جهت ترس غلطي كه در ما تربيت كردند به راحتي حتي به خودمون پشت مي كنيم و از ترس عذاب الهي ، عذاب نداشتنش رو به جان مي خريم و تا جايي پيش ميريم كه از انسانيت دور ميشيم ...

يه سوال : تا حالا از غريبه اي كمك خواستي كه بهت كمك كنه اون هم به نحوي شايسته كه رفع رجوع بشي ؟! ... تنها غريبه اي كه آشناتر از همه است و ما با اون غريب وار برخورد مي كنيم خود (( حضرت دوست )) يا خداوندگار مهربان يا اهوراي پاك يا ... هرچه خطابش كنيم ، هميشه اون بوده كه حتي اگه باهاش دوست باشيم باز هم اين ماييم كه كم مياريم تو دوستي ! چرا كه اون ارباب معرفته ...

شايد طرح و قصه بالا زاييده ي همين افكار مغشوش بود كه منو وادار كرد اين پست رو بنويسم !! ... نمي دونم شايد من آدم زياد معتقدي نيستم ، چون معتقدم دين يعني خدا ... و پيامبران و ائمه ، افراد خاص و محترم و مقدسي هستند كه از دوستي خدا بهره مي گرفتند و راه دوستي رو بلد بودند و سعي كردند به ما هم بياموزند ، آخه خوب كه به تاريخ نگاه مي كنم مي بينم افراد زيادي بودند كه جز امامان و پيامبران نبودند اما در چنين جايگاهي مي درخشيدند !! اينه كه باورم محكم تر ميشه كه پيامبرگونه زندگي كردن ، حقيقت انسان بودن رو در خودش پنهون كرده ...

همه صحبتم اينه كه چرا نبايد ما (( انسان )) باشيم و مثل يك انسان زندگي كنيم ، انساني كه هم آزاده است و هم به حريم كسي تجاوز نمي كنه ، انساني كه غرايزش ( عشق و مهر بوني و ... حتي شهوتش ) رو مي پرسته اما از هرز رفتنش جلوگيري مي كنه !! انساني كه از طبيعت بهره مي گيره اما از نابوديش جلوگيري مي كنه ، انساني كه ...

البته شايد دغدغه ي من و شما ، تنها در وراي اين حرفها نباشه و شايد بايست ايراني به ايران آباد و آزاد برگرده به (( ايران كوروش )) ، پيامبري كه هنوز (( معجزه )) اش روحهاي خسته و بي اعتماد رو شفا مي بخشه ... بعد بشينيم و به اين چيزها فكر كنيم به چيزهايي كه در ريشه هامون داره مي خشكه _ چه درديه كه هميشه با اين گفته ي ساموئل بكت روبرو بشي و نتوني زخمات رو مرهم بذاري :

گودو نمي آيد ، گودو تو هستي !

 

 واقعا عذر مي خوام شايد صلاح نبود كه اينقدر پر حرفي كنم اما مخم بد هنگ كرده ... ، به هر صورت پوزش منو بپذيريد و با مثنوي ام همراه بشيد ( كه دلم مي خواست تو پست خرداد ماه بذارمش! اما ... ) :

 

 

با من تمام قافيه ها گريه مي كنند

از ابتكار تلخ خدا گريه مي كنند !

.

.

.

خرداد شصت و يك ؛ همه جا بوي سيب و سير

اشك آوري كه مي چكد از تندي مسير

يك سازه ي جديد ... زمان ، از وسط شكست !

اين game تازه اي ست كه ورژن ؛ ژن من است

رقاصه هاي وحشی ابليس ، يك طرف

خونباره هاي حضرت تنديس ، يك طرف

نبش زمين و تپه و ماهور و كندوكاو

كانال خاكريز شما ... لاشه ي دو گاو !

گاز انار ، خردل داغ و ... سقوط ابر

نعش ستون پنجم دشمن ميان قبر

موشك ! ... هجوم موش سريعي به روي pad

حالا ! كليك ! ... مرحله ي بعد ؛

 جزر و مد

 


در مرگ و زندگي كه دو درياي وحشت اند ،

بودن ؛ نبودني ست ولي تلخ و دردمند !

اينجا شبيه من همه پابوس زندگي ...

اينجا قيامت است به دنياي بردگي

حتي تو هم كه مثل ((مني)) ! ... نه ! ... خود مني

تكثير تلخ آينه از مرگ و مردني

اما بهشت ؛ تخم كلاغي ست روي آب

سهم من است مردن مردانه در عذاب !

فاتح شدم به فتح خودم روي اين بهشت

در پيچ و تاب خون و تعفن خدا نوشت :

(( او بيست و سومين شرفِ بازي من است ))

موشك !

  كليك !

 (( game over )) ...

 گريه ام گرفت !!

 

 

                      

                                                                                         التماس دعا

|+| نوشته شده توسط سید مسعود حسینی در چهارشنبه 1387/04/12  |
 
 
بالا